۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

یه بار دیگه

به عقب نگاه کردن برای من همیشه حکم حالی به حالی شدن داره. همیشه بغض داره. چرا؟ والله اعلم! روزای خوب همیشه واسم یه طوری تداعی میشن که ای بابا کاش الانم اونطوری بود روزای بدم که خب اسمشون روشونه دیگه روزای بدن! اینطوریه شوق به آینده هایی که معلوم نیست چند درصدش محقق بشه  میشه بزرگترین هابی روزای من . تابستونا دلم میشه یه ذره واسه اون پالتو مشکیه که دادم لاله زار همون یارو که هنوز گیر کرده تو 40-45 سال پیش دوخت و زمستونا هوس جاده چالوس از پاچه شلوارم عین این سوسک ریزای حموم میره بالا. شاید من اینطوریم فقط ول یاگه کسی اینطوری باشه خوشحال میشم مراتب همدردی رو بعمل بیاره حداقل اینقدر دچار گوزیدگی اعتماد به نفس نشم. نوشتن سخته. یعنی وقتی ننویسی میشه ماهی قرمز. از دستت مثه عن سر میخوره و همچین فرار میکنه تو حوض که حالا خودتو بکش. 100 تا بلاگ نوشتم 1000 تا دوست وبلاگی پیدا کردم ولی همیشه حالم بد شد ازینکه هرچی نوشتم واسه خودش یه جهت گرفت که فلانی و بیساری نیان بخونن بگن فلان! خدارو شکر که اینجا کسی در حال حاضر نمیشنایه منو خدارو شکر یعنیا! این باعث میشه به عقب نگا کردن یکم پریویت تر بشه واسه خودم. که حداقل بشه همون نوستالژیه و بغضه و همین!